تبليغاتX
آسیستول.داره ازدست میره.شوک بده

آسیستول.داره ازدست میره.شوک بده

انقدر او را باور دارم كه وقتي مي گويد باران خيس مي شوم.

خاطرات يه بچه سر راهي-آهني

پراكنده از قبلا
1-امروز اولين روز ترم دوم دانشگاه برامنه و الان تو قطارم
اين دنيا ...نميدونم بقيه اش رو چه جوري بايد پر كنم ولي صد در صد گزينه هاي قشنگ و شكنجه اور رو ميارم. اون قدر قشنگه كه نمي دوني از چيش بنويسي و اونقدر شكنجه اوره كه مي خاي مثل ساوير "حرومزاده" رو حرومش كني.
خيلي چيزا تو اين دنيا هست كه انگار نافشون رو به هم بستن و از هم جدا نميشن.
مثل جاده و نگاه . نگاه از جاده سير نميشه و جاده هم انگار تمومي نداره. {توي ايستگاه كه بودم كه يه پيرمرده مدام مي رفت ابتداي ريل ها رو نگاه مي كرد .شايد فكر مي كرد اگر بيشتر نگاه كنه ريل ها از رو ميرن و قطار زودتر مياد.}
مثل اهنگ و خاطره .
مثل دختر و رويا . اين دو كلمه هم با هم عجين شدن. اگر رويا رو از دخترا بگيري نفس شون ميره جالبتر اينه كه روياهاشون رو باور دارن.
2-اگه بارون بودم...
دوست داشتم اولين قطره باشم كه تو دستاي يه دختر بچه بيفتم. دختري كه فكر مي اگه اولين قطره بارون رو بگيره آرزوش براورده ميشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 21:27  توسط الهه  | 

تو آسماني و من ريشه در زمين دارم

هميشه فاصله اي هست، داد از اين دارم

قبول كن گذشته است كار من از شك

كه سال هاست به تنهايي‌ام يقين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست

مرا ببخش اگر چشم نكته بين دارم

بخوان و پاك من و نام خويش را بنويس

به دفتر غزلم هر چه نقطه چين دارم

{اي تنهايي گم شده}

{اي لبخند آدم برفي}

پ . ن : اين روزها آسمان هم دچار كمبود توجه شده است ودائم ابرازوجود مي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 5:48  توسط الهه  | 

كتاب بيوتن پر از غافلگيري است اقاي نويسنده به شما مهلت نمي دهد تا كتاب را باز كنيد و از همان  "ب" بسم ا.. كه نه از صفحه جلد شما را غافلگير مي كند.بي وتن را نميدانيم بيوتن بخوانيم يا بي وطن؟ اين علامت سوال را مي گذايم و ادامه ميدهيم كتاب را تا مي رسيم به توضيحات ارميا كه "وتين يعني رگ گردن....وتن يعني قطع الوتين.  ...وتن اوتين: رگ گردن را زدن "خوشحال مي شويم از اينكه گويا داريم به جواب نزديك مي شويم اما سخت در اشتباهيم. چرا كه براي فهميدن كامل ان بايد تا يك شانزدهم اخر كتاب را بخوانيم . اما مي ارزد. كيف مي كنيو با مغز اين نويسنده خوش ذوق . وقتي ارمياي تنهاي تنها به خدايش التماس مي كند "اگر نيروي ديگري هم داري بفرست ، اگر بلاي ديگري هم داري نازل كن ، البلاء للولاء ... دوست دارم مثل اباعبدا..بميرم...با نحررگ گردن...بقطع الوتين..بي"وتن" نمي خواهم دل بكنم از دنيا..."

بيوتن را نبايد خواند.بايد بلعيد. حتي اگر گاهي ريگي هم به زير دندان هابيايد كه نتواني هضمش كني.

هربار كه احساس ميكني داستان دارد روند عادي خودش را طي مي كند اقاي نويسنده ترفندي نو ميزند و سورپرايزي را ار استينش بيرون مي اورد.گاهي با سهراب سورپرايز ميشوي .گاهي با فلاش بك ها- كه تو را وادار مي سازد بروي صفحه اول و مجددا نام نويسنده را بخواني تا مطمئن شوي كتاب ايراني است-گاهي با خود نويسنده و ورود به ظاهر سر خوشانه اش در متن داستان و گاهي هم با جريان اقاي گاورنمنت كه لازم نيست جواب سوال ” از بچه هاي پشت خطي هستي اقاي گاورنمنت ‏‏، نه؟”را بدهد. خودمان جوابش را مي دانيم.

بنده شناس ديگري است

این بیوتن که بود؟- چه بود؟ -

بیوتن روایت زندگی آدم هایی است در امریکا  - سرزمین فرصت ها –

بی وتن هایی که زندگی شان مملوء از جملاتی هم چون " این یکی دیگر بیزینس من نیست. ایت ایز یور بیزنیس . " آدم هایی که می دانند برای این که سرزمین فرصت ها آنها را وادار نکند به تبدیل شدن به یک سیلورمن با ضبط صوتش و صدای "گاد بلیس یو"اش باید "بیشتر از خرج نکردن زندگی بگذرانند نه از پول در آوردن ".

چیزی به اسم لطف کردن به یک دوست معنا ندارد، چرا که محبت بدون دریافت مزد و حتی بیش از یک بار دست دادن برابر است با ...

بی وتن داستان ایرانی هایی هست که مدام به هم تذکر می دهند "ایرانی بازی درنیاورید "

بی وتن تقابل فرهنگ هاست .شاید هم تعارض دو فرهنگ:  یک فرهنگ ورژن آمریکایی که به  دنیشا ها و اسپنسر ها این حق را می دهد که بر دیوار خانه شان لک لک نقاشی کنند و به همه اعلام کنند که ما داریم پدر و ماد ر می شویم و فرهنگی که مرد با شرمساری می گوید " منزل مسافر دارد"

بی وتن داستان آمریکاست .بخوانید خشی. و این هردو یعنی پول. پولی که می تواند سیاه پوست ار از ضبط صوت و ژاپنی را از دوربین جدا کند.و این تازه اول راه است.

بی وتن ارمیاست. ارمیای جبهه ایی که حالا برچسب مهاجر هم بهش اضافه شده . ارمیای جبهه ایی مهاجر. پر از تناقض.  ذهن مدرن و ذهن سنتی اش هم نه تنها اوضاع را بهتر نمی کنن که گاهی دست به یکی کرده و هردو یک حرف را با دکور های متفاوت می زنن . گاهی به  هم می گویند "شات آپ" و گاهی هر دو قاه قاه می زنن. و گاهی هردو خفقان می گیرند در برابر خود ارمیا.

ارمیایی که ترکش خمسه-خمسه در کمرش جا خوش کرده ولی عشق می کند وقتی دختر پلیس به او می کوید "گیو می ا فایو ". ارمیایی که در ابتدای ورودش به سرزمین فرصت ها ترسش این است که "و دیگر آسمان را نخواهی دید.." و بعد پایش یه دیسکو ریسکو و لاس وگاس باز می شود.

ارمیای بی وتن همانی است که مثل خوابگردها ازدواج می کند....در دیسکو ریسکو نماز می خواند......و در کازینو برای این که بیشتر وسوسه نشود به  دو به سمت خروجی می رود.

این همان ارمیایی است که مدام تکرار می کند البلاء للولاء. شب قدرش را با ذکر "البالا لیل وکلا"  صبح می کند.

همان ارمیایی که نه تنها من خواننده که حتی خودش هم توجیحی برای کارهایش پیدا نمی کند و این هردو از دستش عصبانی می شوند.

ارمیایی معمر بی وتن است.چهل و هشت ، بیست، صد و چهل و سه .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 9:40  توسط الهه  | 

دوستان!کمک . کمک!دوستان

سلام وبلاگم و دوستان

من م بالاخره  به خیل عظیم دانشجویان پیوستم والبته به لطف سنجش همزمان با دانشجو شدنم قراره مرد هم بشم...فهمیدید دیگه...تهران نیفتادم.

حالا اینا هیچی...می خواستم یه لطفی بکنید یه کم از تجربه هاتونو به من قرض بدید. از روزای اول:

این که گیج نزدید ؟کسی اعتماد به نفس تون رو نمکید؟ دست و پا چلفتی بازی در نیاوردید؟  از این سوال چندش آور "ترم اولی  ایی؟" حالتون بهم نخورد؟ آدماش چی ؟ تو فاز دبیرستانند یا کلاس میان؟ بایست اکتیو باشم یا نه بذارم یه کم جا بیفتم؟ انجمنا چی ؟دردسر سازند یا نه به دردسرش می ارزه؟

خیلی واضحه که استرس دارم نه؟ والا دست خودم نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 12:21  توسط الهه  | 

وب گردی تو روز روشن

تازگی ها وب گرد شدم.

بعضی از وب ها حال آدمو بد می کنه.موافقین؟

تکلیفشون با خودشون معلوم نیست ولی برای همه تعین تکلیف می کنن.

بعضی هاشون انگار می خوان یه فکر و عقیده رو به زور به خوردت بدن.یعنی مثلا ما ها خیلی صادقانه ، روراست و صاف حرفمون رو میگیم(میگیم؟) ولی بعض از این سایت های سیاسی ترسناک یه مشت چرندیات رو ربط می دن به خبرای واقعی و بعد لجن مال شده تحلویات می دن.

بعضی از وب ها واقعا حال آدمو بد می کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 5:47  توسط الهه  | 

جراحی جراحت

اسماعیل:

اسماعیل تاریخی ما (اسماعیل فرزند ابراهیم)  فرزندی بود که قربانی پدرش می شد اما اسماعیل جراحت پدری است که قربانی فرزندش می شود. قربانی فرزندی که با ورودش تمامی توجه و عشق انسی را می گیرد و در این بین اسماعیل چیزی کاسب نمی شود.

اکرم و امیر حافظ:

این دو نفر به تنهایی می توانند یه خانواده را راهی امین آباد کنند. یکی از نقدهای وارد به این سریال این است که در هیچ خانواده به اصطلاح سنتی نیز دوران نامزدی (که این ها پافراتر نیز گذاشته اند)  این همه طول نمی کشد . اما این دو نفر با این که  چهار سال است که به قولی با هم اند ولی باز عشق شان به یکدیگر اثبات نشده است . از یک طرف امیر حافظ  به یه ثانیه جوگیر میشود و از ان طرف اکرم مدام در حال نازکردن است.آدم می ماند التماس ها به پدرش را باور کند یا نگه داشتن  امیر حافظ پشت در بعد از ان همه منتکشی او. هیچ دختری ان هم با وضعیت مشابه اکرم بعد از این که شوهرش تلفنش را جواب نداد راه نمی افتد بره بیمارستان  هارت وهورت کند و طوری بگید" تلفن رو من قطع می کنی " انگار طرف روش اسلحه کشیده:"اسلحه رو من می کشی"

در ضمن اکرم نیز مانند تمام جماعت مونث این فیلم یه حالی میزنه . بعد از چهار سال باید دیگه به یه پختگی نسبی رسیده باشد که این طور نیست. چادرش هم که همیشه خدا مثل شنل هووخشتره در هوا ست.  و از این بدتر انگار حفظ تعادل بدنی برای او مشکل است ..هی تالاپ تالاپ می خوره زمین.

انسی هم که از پایه روانی می زنه پرونده قطوری داره. از خرافاتی بودن و توجه افراطی به پسرش بگیر تا حرمت شکستن و اتش زدن به مشکلات و دعواهای خانوادگی.

افسر در بین این جماعت تنها شخصی است که کمی پذیرفته می شود. صرف نظر از این که نمی دانیم جز خرید کردن و بیرون بودن با دوقلو ها چه فعالیت هایی داره اما حداقلش یه کم شبیه دختران امروزی است.

مامان لطفیه : کاریکاتوری از زنان سنتی و مذهبی با دیالوگ های تابلو (مثلا اونجا که در راه پله مرگ رو مخاطب خودش قرار داده بود. یا اونجا که پشت تلفن می گه مورفین به قد لازم . خب مسخره است دیگه) که همیشه خونه بچه هاش لنگر انداخته.

بزرگ :  بزرگ همه جوره و برای همه بزرگی می کند .  حتی اشتباهاتش هم بزرگ است. همه از او توقع رتق و فتق کارها  را دارند .

بقیه بازگراش هم به چشم نمیان.

یکی دیگه از خصوصیات خوب فیلم این است که هر که از اول فیلم وجودش را بیخودی می دانستیم یکی یکی وارد ماجراشدو یه فتنه ای به پا کرد. دعوا های خانوادگی که همه نمک فیلم است هم محشر در آمده و هم در ان لحظات همه میخکوب فیلم میشن. روی همه اینا اضافه کنید بازی دوبس امین تارخ رو.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:57  توسط الهه  | 

می دانم که چاپش نمی کنید، حداقل بخوانیدش

سلام

 این نوشته رو به همشهری جوان داده ام . اما به همان دلیل عنوان میدانم که چاپش نمی کنند پس حداقل شما بخوانید:

ه.ج جان درست است که شما از وجود مبارک شهرداری عزیزمان ارتزاق می کنید. درست که به طرق مالی و فکری از طرف شهرداری ساپورت می شوید. درست که به لطف شهرداری با وجود صفحات زیاد هم چنان 500 تومان مانده اید.

اما این دلیل نمی شود که جای جای مجله تان را برای اگهی های رو اعصابی با عنوان " پول زور وده" تزیین کنید.: صفحات 6، 7، 11 ، 13 ، 25 و جلد. آگهی برای نوسازی هایی که یا هرگز اتفاق نمی افتد یا برای ما اتفاق نمی افتد.

بگذارید ه.ج را بدون پتکی از منت شهرداری بخوانیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 12:50  توسط الهه  | 

بیاین از من بپرسید که شنیده ها رو دیدم

درباره "انرژی منفی" و "چشم شور" و "سق سیاه" شنیده بودم اما هرگز ندیده بودم. سرنوشت نخواست که من از چنین تجربه با ارزشی بی بهره بمانم و مرا نیز از این فیض عظیم مستفیذ کرد. و هم چنین پرده از یک قابلیت حیرت انگیز من کنار زد.

درست فردای آن روزی که من نوشته "دیروز من ، امروز من ، فردای من" را روی وبلاگ قرار دادم، در سایت استاد یامین پور( اردتمندیم استاد) در کمال بهت و حیرت به این نوشته برخوردم:

"برنامه "ديروز، امروز فردا" تا اطلاع ثانوي پخش نمي شود. در اين خصوص فعلا سكوت مي كنم چون اطلاعي از دليل اين تعطيلي ندارم."

خیلی خب دیگه از این به بعد تعارف نکنید. اگر با کسی پدر کشتگی ، خصومت شخصی (عمومی) و هر دق دلی و عقده ای  ازش دارید کافیه به من بگید . به ثانیه نمی کشه که نیست و نابود میشه و بساطش برا همیشه جمع میشه.

یه مورد دیگه این که می خوام نوشته های استاد یامین پور رو روی وبلاگ بگذارم و از اونجا که دموکراسی برقراره هیچ کس حق اعتراض نداره.

شاد باشید.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 12:27  توسط الهه  | 

دیروز من، امروز من، فردای من

سیاست تو خون ماست .ما ایرانی ها رو می گم . مگه میشه زنده باشی نفس بکشی و سیاسی نباشی . مگه میشه دم از سیاست بزنی و بی طرف باشی . مگه میشه ادعای بی طرفی کنی و سنگ یه عده رو به سینه بزنی . مگه میشه سنگ یه عده رو به سینه بزنی و خاکستری باشی  که نه سیخ بسوزه نه کباب .

نمی دونم ...شاید بشه...شایدم نشه .

می دونی میخوام چی بگم؟  می خوام بگم کخ سخته که ما همه این ها رو بفهمیم . سخته که بفهمیم کی دو دوزه بازی میکنی ، کی با غرض مرض حرف می زنه یا کی انقلابی  و...

می خوام بگم یه چی باید باشه که ما رو شیر فهم کنه .به ما یاد بده که یه روز با اطمینان کامل بگیم "من فکر میکنم که ..."

هست .باورکن یه همچین چیزی هست.: برنامه فوق العاده دیروز امروز فردا.یه برنامه درست درمون برای خوره های سیاسی.حتما همه تون دست کم دو سه قسمتی از برنامه شون رو دیدیدو میدونید ه واقعا هم ترکونده.اجرای این برنامه رو هم دکتر وحید یامین پور به عهده داشته . این طوری نگاهشون نکنید . کم الکی نیست که. بخون خودش درباره خودش چی گفته:

"آنها که بیشتر می شناسندم می دانند که "اهل" سیاست نیستم! ولی به آن مبتلا هستم. معتقدم سیاست "اهل" خودش را دارد و ما اهلیت آنرا نداریم. سیاست عین زندگی امروز ماست. با تخیل و انتزاع هم کنار نمی رود... مگر خدایی ما را نجات دهد!
- کار تلویزیون را از سال 83 با گروه اجتماعی شبکه یک آغاز کردم
- از سال 81 تا 85 بیش از ششصد برنامه ی زنده ی رادیویی را نوشتم و گویندگی کردم... از همه دلچسب تر "قرار شبانه" بود.
- سال 85 مدیر گروه اندیشه رادیو جوان
- سال 86 معاون پژوهشی دانشکده خبر و مشاور مدیر شبکه سه سیما
- سال 88 مدیرکل مطالعات اجتماعی فرهنگی وزارت کشور
- اواخر پارسال بخاطر تمرکز روی برنامه های تلویزیونی مثل «روبه فردا» و «دیروز امروز فردا»از همه ی کارها استعفا دادم.
... و تدریس به عنوان مهمترین چشمه ی تولید فکر و انگیزه!"

امشب هم گفتن که میاین ، حالا چقدر مردن و سر حرفشون می مونند الله اعلم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 12:43  توسط الهه  | 

رامبد جوان و همسرش و...خاتمی

یارکشی انتخابات 92 ازهمین حالا که نه از خیلی وقت پیش شروع شده.دیگه چی بگم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 12:41  توسط الهه  | 

رادیو جوان: مرثیه ای که ناسروده نماند.

نمی دونم چی شد. اصلا انگار یهو در رادیو کودتا شد. هیچی مثل سابقش نشد .هیچ وقت ." هر روز فکر می کنیم امروزمون از دیروزمون بهتره اما هر سال دریغ از پارسال"

بعد از یه دور ه با شکوه از برنامه های رادیویی که من حتی به تلویزیون ترجیحش میدادم (ببین چی بوده که من که جلوی تلویزیون اون موقع پانچم کرده بودند رادیو گوش میدادم) چنین سقوطی در تاریخ بی نظیر بود. رادیو جوان وظیفه خطیر روند کم کردن مخاطب رو به بهترین نحو احسن (فکر کنم ترکیب غلطی باشه) انجام میداد. مجری ها به اون با حالی رو اونقدر چزوند که همه شون متواری  شدن . نمونه آخرم که در سایت خبردان خوندم فرشید منافی خودمون بود. مجری دوبس روی خط جوونی. .همونی که ماهرعصر دوساعت یه لنگه پا برنامه شو با کلی قهقه  و خنده گوش میکردیم.

هی...خدا رحمتت کنه هفت شنبه . گل سرسبد برنامه های رادیو. جمعه ها میذاتش . کار به جایی رسیده بود که ما جمعه نه می خواستیم جایی بریم و نه بدتر از اون مهمان داشته باشم .

این آسیستول سراغ همه میاد. رادیو و مجلس و مصلحت نمیشناسه .همه رو از بیخ وبن نیست ونابود میکنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 12:37  توسط الهه  | 

همیشه دیره.

یه روز صبح از خواب پامیشی. یه کم گیجی .میدونی 18 سالته اما نمی دونی این 18 سال چه غلطی می کردی. صفحه ذهنت سفید سفیده( حتی خط کشی هم نداره)

اه  چقدر ساکته. هیچ کس نیست. انگار از اولش هیچ کس اینجا نبوده. کم کم داری می ترسی .یه جوری میشی. چرا مثل ...مثل همیشه نیست.ترس ودلهره ات مثل یخ تا مغزاستخونت میره.

از جات پا میشی.مثل فیلم های سینمایی شده که دوربین ازبالاست و به همه چی احاطه داره. به دور و برت نگاه می کنی .خونتون هیچ کس نسیت. دوربین رفت بالاتر .کوچه تون... نه... هیچکس.محله تون ... شهرتون... مملکتتون...دنیا...نه هیچکس نیست. تو تنهایی تنهاتر از آنچه که بتونی فکرشو بکنی.

از ترس بالا میاری.

همه چی هست و هیچ کس نیست. تو رها شدی این وسط. اما اونجا که هستی یه جوریه.سینما داره که حتی فیلمش هم داره پخش میشه. شهربازی یه کم اون ورتره.موزیک سرسام آور با اون چراغای چشمک زن ترسو که هی میان و میرن. چرخ و فلک می چرخه .رنجرو ترن و بقیه هم دارن کار می کنن.یه جور فضای هیستیریک مزخرفه ایه.

اونم رد می کنی.

چند روزت همین جوری می گذره.دیگه نمی تونی تحمل کنی .فکر میکنی بازیه. ولی نیست. یا شاید یه خوابه. به خودت هی می گی :نترس بابا خوابی. الان بیدار میشی. ولی نه...نمیشی.

چون خواب نیست عین حقیقته.

یه دفعه یه چیزی از دور برق می زنه. میری جلو.  یه تیکه شیشه است.  رگ تو هم که توش خونه نعره می زنه که الان وقتشه . آدرنالین خونت می زنه بالا...نه ادرنالین ینست...دوپامینه.  تو خوشحالی... میخوای دوباره رهاشی ... اما این دفعه از این سکوت که گوشاتو کر کرده... ازاین تنهایی.

دل تو دلت نیست.

-کارویکسره کن. آره جدا خون گرمه.

چه اتفاقی افتاد. این همهمه از کجاست.

-آدمه...نه حتما توهم زمان مرگه...نه...نیست...به یه ذره جونی که برام مونده قسم اینا آدمن...اوه چقدرم زیادن.دور من جمع شدن...انگار دارن با من حرف میزنن

-چرا این کارو کردی ...هان...چرا؟

یه طوری حرف می زد که انگار بغض کرده بود...نه ...واقعا بغض کرده بود و با گریه حرف میزد. -شماها این همه وقت کدوم قبرستونی بودید؟

-ما همیشه اینجا بودیم... ما دوست داریم ...تو بودی که مارو نمی دیدی.

حتی زمان مرگم هم از شعار بدم میاد.  – شوخی می کنی؟

- نه این تو بودی که مارو نمی دیدی. دور خودت سیم خاردار کشیده بودی که کسی بهت نزدیک نشه. تو دنیای تو ما هیچ جایی نداشتیم. ولی تو نمی دونستی که همه دنیای مایی.

حالا صفحه ذهنم دیگه سفید نبود. همه چی رو یادم اومد . من هیچ وقت تنها نبودم . من هیچ وقت رها نشده بودم. اونا همیشه با من بودن . یادم اومد .  ولی چقدر دیر بود.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 13:4  توسط الهه  | 

بی ادب تیکه نداز دیگه.

فالیگر وهمه دوستان توهمی من

اومدید اینجا اینقدر تیکه ندازین چقدر خلوته و  پرنده پر نمیزنه و چقدر تو تنهایی .من فقط از قانون نانوشته وبلاگ ها که تا نیای نظر بدی نمیان نظر بدن بی خبر بودم . والبته اندکی هم حس این فرایند خطیر رو ندارم.

اما در جواب به تنهاییم: شاهکارها همیشه در دو زمان خلق می شن:

یک: وقتی که تنها باشی ( مثل وبلاگ شریف و شخیص بنده)

دو وقتی که فاز و نول چسبونده باشی به قول معروف روانی شده باشید.(مثل همین وبلاگ های ش... بیخیال همین ۴ نفرم می پرن)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 12:30  توسط الهه  | 

یه حال حسابی ببرید

چراهمه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 18:37  توسط الهه  | 

بهترین نوشته ها

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!

من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

.....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟

.....

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :  آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

                                                                   دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:26  توسط الهه  |